آرش کوچولوآرش کوچولو، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه و 11 روز سن داره
دخملیدخملی، تا این لحظه: 9 سال و 11 ماه و 5 روز سن داره

جوجه های مامان

سیزده ماهگی

پسر گلم سلام.عزیز دلم امروز سیزده ماهت تموم شد.داری کم کم بزرگ میشیا. منم دلتنگ بچگیاتم.چند وقت پیش بدجور هوای بچگیاتو کردم.دلم میخواست به پارسال برگردم.به یک ماهگیت. روزای نوزادی لحظه های شیرینیه که متاسفانه من نتونستم ازش لذتی ببرم.همش منتظر بزرگ شدنت بودم.تقریبا دو ماه اولو با مشکل شیر خوردنت روبرو بودم.همش میگفتن بزرگ شی بهتر میشی.تمام وقتم با شیر خوردنت پر میشد و من برای هیچ کاری،حتی استراحت وقت نداشتم. بعد از اونم مشکل شب بیداریت بود که تا نزدیک صبح بیدار بودی و من چقد سختم بود.اینا تقریبا تا پنج ماهگیت ادامه داشت و من اصلا متوجه گذر زمان و بزرگ شدنت نشدم. مامانی نمیدونم چرا اینقد پشت سرهم مریض میشی.ب...
28 فروردين 1394

شهادت

متاسفانه این عید ما خیلی خوب نگذشت.دو روز قبل از عید،بیست و هفت اسفند یکی از دخترای فامیلمون فوت کرد.ما با هم تو یه دانشگاه بودیم.دو سه سالی از من بزرگتر بود.طفلی چند ماه با بیماری جنگید. میخواستم همه فامیلو برای جشن تولد آرش دعوت کنم.ولی این ماجرا پیش اومد دیگه همه رو دعوت نکردم.چون عذادار بودن. روز بعدش که مسجدش بود،پسر عموشو دیدم و تسلیت گفتم.که فامیله خودمونم میشه.روز ده فروردین خبر دادن که پسر عموش شهید شده. به فاصله کمتر از دو هفته دو عزیزو از دست دادیم. نظامی بود.محل خدمتشم منطقه مرزی سومار بود.پنج نفر بودن که تو تله انفجاری افتادن.ماشینشون منفجر شده بود.تیکه تیکه شده بودن.سه نفرشون سرباز بودن و راننده و آقا...
22 فروردين 1394

واکسن یک سالگی

سلام به همه دوستای گلم.امیدوارم که تعطیلات عید به همه خوش گذشته باشه.دوستای گلمم بدر حقمون کم لطفی میکنن و حالی از ما نمی پرسن. این مدت با مریضیه آرش درگیر بودم و وقت نمیکردم زودتر بیام. گل مامان تو مرکز بهداشت سه شنبه ها واکسن یک سالگی تزریق میشه.چون شما پنجشنبه یک ساله شدی واکسنت افتاد بعد از تعطیلات عید. یازدهم فروردین با بابایی رفتیم که واکسنتو بزنیم. اول قد و وزنتو انجام دادیم.ماشالا شدی دوازده کیلو.قدتم شده بود هشتاد و پنج سانت و نیم.که گفتن خیلی خوبه.دور سرتم چهل و نه و نیم شده.البته تو سه ماه گذشته یک کیلو اضافه کردی که دکترا میگن طبیعیه.خیلی سرما خوردی.یه بار نیم کیلو کم کردی. بابایی بغلت کرتا خا...
22 فروردين 1394

یک سال ناباورانه گذشت

♥♥ ♥♥ آرش نازم،عزیزم،یک ساله که به زندگیه من و بابایی قدم و گذاشتی و به زندگیمون رنگ خاصی بخشیدی. من و بابایی خیلی دوست داریم و همه تلاشمونو میکنیم تا چیزی برات کم نذاریم. از اینکه دارمت خدا رو سپاسگذارم.واقعا از داشتنت خوشحالم پسر ماهم. خیلی زود گذشت.بعضی وقتا که بهت نگاه میکنم با خودم میگم اصلا نفهمیدم که اینقد بزرگ شدی. حرف زدنت خیلی بامزس.وقتی سعی میکنی بهمون بفهمونی که چی میخوای فقط دلم میخواد بخورمت. همه کارات بامزه و جالبن.دلم میخواد بجای عکس،فیلماتو بذارم تا همه ببینن چی کارا میکنی. به دلایلی دیشب برات جشن تولد گرفتم که خیلی هم خوش گذشت.چند ت...
28 اسفند 1393

عکس سری دوم

فدات شم اینم بقیه عکسات. اینجا شام رفته بودیم بیرون.ولی شما حسابی اذیت کردی.من نگهت داشتم بابایی شام خورده،بعد بابایی شما رو گرفت تا من شام بخورم.همش راه میبردت.شما هم حسابی سر و صدا کردی و جیغ و داد کردی. . . . . وقتی جارو برقی روشن میکنم شما همش دور جارو برقی هستی.اینقد میزنی روش که چند بار خاموشش میکنی.امروز زدی روش روشن شد کلی ترسیدی و گریه کردی. . همش سرت تو اجاق گاز مامانمه.دستتم تو ظرف نمک!اینقد نمک میپاشی رو زمین! . نمیذاشتی به کارام برسم.بادمجونا رو گذاشتم جلوی دستت حسابی سرگرم شدی.بعدش با پوستاش سرگر...
24 اسفند 1393

عکس سری اول

پسر گلم چند وقت پیش یه سری از عکساتو آماده کردم که بذارم،ولی ماشالا شما وقتی برام نمیذاری که بتونم بیام و آپ کنم. این روزا حسابی شیطون شدی.خیلی وقته که دیگه راه میری.یه بند تو خونه میچرخی.بعضی وقتا همینطور بی هدف راه میری.تا یه جایی میری بعد دور میزنی میری تو اتاق!نمیدونم چطور خسته نمیشی.من که از بس دنبالتم خسته شدم. البته وقتی دوتامون هستیم همش دنبالمی.اگه یه جا بشینم شما هم بازی میکنی.ولی اگه پا شم برم دنبال کاری همش میای آویزونم میشی.اگه کس دیگه ای خونه باشه همش سرک میکشی اینور اونور.دیگه همش باید دنبالت باشم.مخصوصا وقتی جایی میریم. بیچاره مامانم همش باید خرابکاریاتو جمع کنه.اونجا که میریم بیشتر تو آشپزخونه ای و کاب...
24 اسفند 1393

پنجمین سالگرد

آرش جونم گفته بودم پست بعدی عکساتو میذارم.یادم نبود که امروز پنجمین سالگرد عقدمونه.ایشالا پست بعدی عکسای قشنگتو میذارم مامان. فدات شم پنج سال پیش تو یه همچین روزی من و بابایی مراسم عقدمونو برگذار کردیم.البته ظهرش تو محضر عقد کردیم و بعد از ظهرم تو سالن جشن گرفتیم. این پنج سال خیلی زود گذشت،خیلی. وقتی برمیگردی و به گذشته نگاه میکنی میبینی همه چی به سرعت باد گذشته و اصلا باورت نمیشه. از خدا یه زندگیه آروم و بی دغدغه رو خواهانم.همراه با سلامتی و عاقبت بخیری. خدا جونم تنهامون نذار.
29 بهمن 1393

یازده ماه گذشت

آرش جون مامان پسر نازم،یه ماه دیگم گذشت.پسر گلم چه زود بزرگ شدی.اصلا نفهمیدم اینقد زود بزرگ شدی. فقط یه ماه تا تولد یک سالگیت مونده. یازده ماه رو باهم پشت سر گذاشتیم.هم خوشی داشتیم هم ناخوشی. منظور از ناخوشی سختیای این راه بود و اتفاقاتی که پیش اومد. خدا رو شکر میکنم که شما پسر نازو به ما داده. پست ده ماهگیت از بس طولانی بود هیچ کی نیومد بخونش! فقط مامان اهورا اومد که اونم به زور خودم بود! پس نباید این پستو طولانی کنم. تو این ماهی که گذشت راه رفتنو شروع کردی.فکر کنم دو هفته پیش بود تونستی دو سه قدم راه بری.چقد برات ذوق کردیم. الانا دیگه بیشتر راه میری.کمتر چهار دست و پا میری.راه رفتن...
28 بهمن 1393

یه تفریح کوتاه

ده روز پیش پنجشنبه شونزده بهمن نود و سه هوا خیلی خوب بود.رفته بودیم بیرون کمی خرید کنیم.خواستیم با مامانم اینا بریم شهرستان سر خاک مامان بزرگم که نشد. همسری گفت اگه کار نداری فعلا خونه نریم.منم قبول کردم.رفتیم پارک کوهستان.خواهرم هم همراهمون بود.مدتها بود میخواستیم بریم که جور نمیشد.چند ماه طول کشید تا بالاخره تونستیم بریم.برنامه ریزی همیشه خوب نیست.بعضی وقتا یهو کاریو انجام بدی خیلی خوبه. هوا خیلی خوب بود.انگار بهار بود نه وسط زمستون.البته خیلی نموندیم.فقط نیم ساعت شد.همینم خیلی خوب بود. یه چند تا عکسم گرفتیم. همون روز میخواستم بیام و عکسارو بزارم که نشد.تا الانم جور نمیشد.الانم خیلی خوابم میاد.چشمامو ببندم خوا...
27 بهمن 1393